هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد
در چشم تو خواندم گلي جان نيز در خود منطقي دارد همه داراي ام دوچشم بود و کارواني اشک که مي کردم نثار مقدم راهت گه رفتن ولي آن شب چنان رفتي چنان تعجيل درتصميم که ازآن برکه ي قدس فقط گودال خاموشي پر از زخم شکايت ماند تو رفتي واشارتهاي رمز الود مژگانم همه از گوشه ي چشم چپم مايوس کوچيدندواينک اي کليم عشق اي تفسير دلتنگي شبي از دوردست جنگل حسرت به نجواي دل انگيزي صدايم کن که من از چنبر خواب فراموشي را عصايم کن که برخيزم وشورانگيز شوق الود به دامان شقايقها بياويزم شبی که آوای نی تو شنیدم من بعد از چند ماه الان میخوام آپ کنم من دلم برای همه شما تنگ شده به خدا من این روزها حالم خوب نیست فقط برایم این روزها دعا کنید تا کارم خدا به خداد درست بشه چرا وقتی که آدم تنها میشه اشک این ابرا زیاده غمیکه تو دلمه اندازه یه عالمه تنگه دلم یه جای دنج گوشه میخونه میخوام چه سخته تشنه مردن کنار چشمه مردن تنگه دلم یه جای دنج گوشه میخونه میخوام تو راه پر خارو خسی تنگه دلم یه جای دنج گوشه میخونه میخوام تنگه دلم یه جای دنج گوشه میخونه میخوام تنگه دلم یه جای دنج گوشه میخونه میخوام سلام دوستان من دیروز تولد من بود وقت نکردم خبرتون کنم چون دیروز مسافرت بود پیش عزیز ترین دوستم که خیلی دوستش دارم من خیلی دلم برای اون تنگ شده از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده واسه من زندگیم تا الان همش بوده عذاب و بس رفتن تو مرگه منه دستهای تو تو دستمه من تو با همه فرق داریم اینو خودتم میدونی میدونی کلی منتظر بودم که شبی بهم بگی واسه با تو بودن زندگیم رو باختم يه عالمه غصه تو سينه دارم غم خودشو دست دل من سپرده غم خودشو دست دل من سپرده غم خودشو دست دل من سپرده غم خودشو دست دل من سپرده غم خودشو دست دل من سپرده غم خودشو دست دل من سپرده غم خودشو دست دل من سپرده غم خودشو دست دل من سپرده به آن چشمان پر اشکم هدیه پاییزی قسم می دم تو را تا ته دنیا تنها نگذارم امیدم آن نگاه تو مرو بی تومی میرم دوباره نمی خوام چشای خیسمو كسی ببینه یه عمره حال و روز من همینه كسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرم بوی غم گرفته كسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یك عمر ماتمم چی بوده بعد یه عمری تنهایی، تو دفتر انتظار رو در دلم بستی
افسانه هاي آشنا گلي جان
خوردم فريب چشم تو گلي جان
آفرين گلي جان آي گلي جان
لعل هوسبارت گلي جان
در جام جان ريزد هوس گلي جان
گفتي نخواهم جز تو کس گلي جان
بوالهوس گلي جان آي گلي جان
ياد از آن شبها با آن شب که تنها
آشفته حال و رسوا در ساحل دريا
آي گلي جان
مويت آشفته راز دل خفته
در آن چشم سياهت
پنهان شد گناهت آي گلي جان
ياد از آن شبها با آن شب که تنها
آشفته حال و رسوا در ساحل دريا
آي گلي جان
مويت آشفته راز دل خفته
در آن چشم سياهت
پنهان شد گناهت آي گلي جان
تک درختي ، تيره بختم
که در سکوت صحرا
فريادِ من ، شکسته در گلويم
تک درختي ، بي پناهم
که دشتِ آرزوها
گرديد آخر ، مزار آرزويم
خشک و بي بارم ، پس ثمرم کو ؟
آن شادابي ، آن برگ و برم کو ؟
دور از ياران ، بي توشه و برگم
هم خانه ي محنت ، همسايه ي مرگم
بر رخسارم ، غبار غم نشسته
توفان از من چه شاخه ها شکسته
چو نهالِ زهر آلوده
همه کس از من بگريزد
نه کس با من بنشيند
نه کس با من آميزد
گويم غم خود خود را با خارِ بيابان
در سينه نهفتم اسرار بيابان
در دل شب سکوت صحرا
بود غم افزا ، اه
از تو جدا بگويم اي مه !
حديث خود با ماه .
*****
تک درختي ، تيره بختم
که در سکوت صحرا
فريادِ من ، شکسته در گلويم
تک درختي ، بي پناهم
که دشتِ آرزوها
گرديد آخر ، مزار آرزويم
رها گردم وبا هرم دهانم شمع فريادي بدين مضموم بيفروزم بيا دست قشنگ مهربانت
چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی؟که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه جا پی تو گشته ام
از ماه و مه نشان گرفته ام
بوی تو را ، ز گل شنیده ام
دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی؟که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دل من سرگشته توست
نفسم آغشته توست
به باغ رویاها چو گلت بویم
در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا ز پی ات پویم
به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی؟
مه و ستاره درد من می دانند
که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل واشو
تو ای پری کجایی؟که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
و من از پنجره ی بسته ی تنهایی ها...
به کدامین رویا...
با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت....
تو مرا میدانی... تو مرا می فهمی....
و من از خجلت تکرار غمت...
داغی از تاریکی٬ بر دل خود دارم...
تو به من می گویی:
«آنچه بگذشت٬ گذشت...»
ولی از آمدن فردایش ترسانم...
روزی٬ همچون دیروز...
روزی٬ همچون امروز...
که به تکرارِ مکرر باقی است...
به کدامین باور٬ من به تو خواهم گفت...
کز پسِ فرداها...
بهترین روزِ خدا خواهد بود؟؟؟؟
و من از پنجره ی بسته ی تنهایی ها...
به کدامین رویا...
با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت....
تو مرا میدانی... تو مرا می فهمی....
و من از خجلت تکرار غمت...
داغی از تاریکی٬ بر دل خود دارم...
تو به من می گویی:
«آنچه بگذشت٬ گذشت...»
ولی از آمدن فردایش ترسانم...
روزی٬ همچون دیروز...
روزی٬ همچون امروز...
که به تکرارِ مکرر باقی است...
به کدامین باور٬ من به تو خواهم گفت...
کز پسِ فرداها...
بهترین روزِ خدا خواهد بود؟؟؟؟
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما و زشته و دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
چه جوری بیان کنم درد دلو با کلمه
چه جوری بیان کنم درد بدل نهفتمو
یکی نیست تا که بگم حرف دل نهفتمو
تنگه دلم یه جای دنج گوشه میخونه میخوام
عاشقمو دیوونه ام همدم دیوونه میخوام
عاشقمو دیوونه ام همدم دیوونه میخوام
چه سخته خواستن اما به خواری جون سپردن
چه سخته گل بمیره در انتظار شبنم
چه سخته دل بمیره بنامرادی کم کم
کو دست مهربونی واسه نوازش دل
بده شراب نابی برای خواهش دل
تنگه دلم یه جای دنج گوشه میخونه میخوام
عاشقمو دیوونه ام همدم دیوونه میخوام
عاشقمو دیوونه ام همدم دیوونه میخوام
نه همدمی هم نفسی
تنها و غربت زده ام تو جاده های بیکسی
با غم کهنه دلم با کوله بار خستگی
دل بسته ام تا پای جون من با همه دلبستگی
کو دست مهربونی واسه نوازش دل
بده شراب عشقی برای خواهش دل
تنگه دلم یه جای دنج گوشه میخونه میخوام
عاشقمو دیوونه ام همدم دیوونه میخوام
عاشقمو دیوونه ام همدم دیوونه میخوام
عاشقمو دیوونه ام همدم دیوونه میخوام
عاشقمو دیوونه ام همدم دیوونه میخوام
دنــــیامـون یـــه عـــــالمه، آدم خــوب و بـد داره
ماهُِ من غصه نخور همه کـه دشـمن نمی شن
هــــمه کـه پــــر ترک مــث تـو و مــن نمی شن
مــاه مــن غــصه نـخور مــــثل مــــاها فـــــراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسـی رو حرفش بمونه
مــاه مـن غــصه نـخور، گــــریه پــــــــناه آدماس
تـــر و تــــازه مـوندن گـل، مال اشک شـبنماس
مــاه مـن غـصه نخور، زندگی خوب دارهو زشت
خـــدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
مـــاه مـن غـصه نـخور، پــنجرهمون بــازه هــنوز
بـــاغـچهمون غــرق گـلای عــاشق نــازه هــنوز
ماه من غـصه نخور،باز داره فصل سیب میشه
میدونم گــاهی آدم، تو وطـنش غریب میشه
مــاه مـن غـصه نـخور، مـــاها کــه تب نمیکنن
مــاها کـــــه از آدمـــــــا کــمک طـــلب نمیکنن
مــاه مـن غـصه نـخور، شــمدونـــیا صــورتی ان
دلایــی کــه بشـکنن چون عـاشقن قـیمتی ان
ماه من غصه نخور، سبک میشی بـارون بیاد
تــوی عــاشقی بــاید نترســید از کـــم و زیــــاد
مـاه مـن غـصه نـخور، خـــاطره هـــامون کودکن
تــوی ایـن قـــــصه دلا یـه وقـــــتایی عـروســکن
مــاه مــن غـصه نـخور، بـازی زمین خوردن داره
کــــار دنـــــــیا هــــمینه، تـــــولد و مــــردن داره
مــاه مـن غـصه نـخور، تــاب بـــازی افتادن داره
زنـــدگی شــکستن و دوبــــاره دل دادن داره
مــاه مـن غـصه نـخور، گــــلا مـــیان عــیادتت
بـــه نــتیجه مـــیرسه آخــــــر یـه روز عــبادتت
مـاه مـن غـصه نـخور، خــیلیا تـــنهان مـث تـــو
خــیلیا بـا زخـمای عـاشـقی آشنان، مـث تـــو
مـاه مـن غـصه نـخور، زنــدگی بیغم نمیشه
اونی کـه غـــصه نداشــته بـاشـه، آدم نمیشه
مـاه مـن غـصه نخور، حـــــافظ واست وا میکنم
شـــعراشـو میخـونـم و تــــو رو مـــداوا میکنم
مـاه مـن غـصه نـخور، دنــــــــیا رو بسپار به خدا
هـــردومون دعـــــا کنیم، تــو هم جـدا، منم جدا
زنده بودنم مرگه بدون تو و عشقت واسه من
وجود من مال تو قلب تو هم مال من عزیزم
رفتن تو مرگه منه دستهای تو تو دستمه
نگو که باید جدا شیم نبود تو نبودمه
بدون تو کم میارم تا پای جون دوست دارم
اگه تو از من جدا شی امید موندن ندارم
واسه با تو بودن زندگیم رو باختم
یه کلبه از عشق واسه تو ساختم من
عاشق تو بودم عاشق تو هستم
درهای دلم رو به روی همه بستم من
یاد گرفتم که برم جلو عصا به دست
حس میکردم که به انتها رسیده تاقط
خودم رو رها کردم و زدم به سیم آخر
فکر می کردم تموم شده دیگه دوره پاکی
وقتی دیدمت فهمیدم تو این کره خاکی
میشه هنوز دوست داشت و عشق نمرده
فهمیدم اینو زندگیم چشم نخورده
من عشق رو با تو میخوام چون تو دل بقیه مرد
این دل سادم شکست و بخیه خورد
باید که نور این دلم حالا بتابه رو تو عوض نمی کنم
با غریبه یه تار مو تو آدمها دلم شکستنو اینو یادم دادن
که خودم رو قاییم کنم از عالم و آدم
می خوام بیای چون پنها دلم خسته باشی
پس بی تو میدونم زندگیم از هم پاشیدست
نگو که باید جدا شیم نبود تو نبودمه
بدون تو کم میارم تا پای جون دوست دارم
اگه تو از من جدا شی امید موندن ندارم
اگه تو بری میمیرم تو بگو با من میمونی
دارم از چشمات می خونم که حالا منتظر یه مرده
مردی که همه احساساتش منحصر به فرده
همه دردهای من تو بغض صدامه آره
داستان زندگیم همچنان ادامه داره
ولی بسه تک و تنهای ادامه دادن
می خوام من هم بگم تو آسمون ستاره دارم
غرور رو میذارم کنار پس بزار تو بگیر
که مثل تو پیدا میشه از هزار تا یکی
دل من بدجوری بی تابه بخاطر با تو بودن
تو رو می خوام با تمام وجود و تارو پودم
از اینجا به بعد تویی واسم شریک زندگیمی
پس حالا میاد روی زمین قلم یاس
بی تو دیگه برام پایان کلمهاست
یه کلبه از عشق واسه تو ساختم من
عاشق تو بودم عاشق تو هستم
درهای دلم رو به روی همه بستم من
به کي بگم که همزبون ندارم
کار من شده غم روي غم گذاشتن
تو باغ دل غنچه غصه کاشتن
عمري غم هم آشيونم شده
عاشق من تشنه به خونم شده
عشق زندگي در من خيلي وقته مرده
عشق زندگي در من خيلي وقته مرده
روزي که اين دنيا بي اعتباره
براي هيچ دردي دوا نداره
عشق و عاشقي براي من يه روياست
من چه ساده ام که دلخوشيم به دنياست
گريه ديگه دواي درد من نيست
اميد قلب من نمي دونم کيست
عشق زندگي در من خيلي وقته مرده
عشق زندگي در من خيلي وقته مرده
کاش يکي بود تو دنيا همزبون
ياري مي کرد غم رو ز خود بدونم
در سراب غم يه عمره که اسيرم
اما نمي خوام به دست غم بميرم
شاهد مرگ دل من کسي نيست
هيچ کس دلش با دل من يکي نيست
عشق زندگي در من خيلي وقته مرده
عشق زندگي در من خيلي وقته مرده
عشق زندگي در من خيلي وقته مرده
عشق زندگي در من خيلي وقته مرده
به آن 

وقتی هنوز در دنیا نبودم تو با نازت در دلم نشستی
تورو میبینم مست مستم اگرچه دلم اهل باده نیست
خودم رو تنها میبینم اگرچه دلم تک سوار جاده نیست
اگر تو پیشم نباشی و من جدا از تو تنهای تنها باشم
مثل گریه روان و جاری، مثل دست باد بیصدا باشم
چون شعله شمع روشن اما بیدار و بی خواب باشم
من همیشه در کنار تو باشم اما باز دچار سراب باشم
قسم میخورم که اگه روزی رسد که تابی نداشته باشم
با همه وجود آرزو مردن کنم و با زندگی غریبه باشم
دست به طناب دار برده و طنابی به گردن میندازم
در فصل غم انگیز مرگم ترانه ای غمگین میسازم
در پایان قصه زندگی چراغ چشم خود را خاموش میکنم
وقتی جدا شدم، با مردن خود دنیا رو فراموش میکنم
روزی با تمام وجودم دل به تو دادم و اسیر شدم
توسط دلت و به اون گرمیه عشقت دستگیر شدم
عطر و بوی تنت مثال شب، رخ نیلوفری داشت
حال و هوای اون دل عاشقت هوای دیگری داشت
بخاطرت عزیز چه شبها که بیدار و شب خیز بودم
عمری برای رسیدنت در انتظار بهار و پاییز بودم
من که عمری برای آن چشمانت در شب تار بودم
بخاطر عشقت عمری در نگاهت بر طناب دار بودم
شب هجران کوله بار بست اما هنوز سحر نیست
تک سواره جاده دلمو شکست و از او خبر نیست
تویه تک بهار باغ دلم دیگه ملکه و پادشاهی نیست
دیگه دلم بی تفاوت به هیچگونه خطا و گناهی نیست
مرگ صدام رسید و دیگه فانوس خنده روشن نیست
دیگه در دل غمزدم نشونه ای از خنده گلشن نیست
پایان ماجرای قهرمان قصه ها که زنده بودن نیست
گل شدن میون تک باغ بهار و پر خنده بودن نیست
از غم رفتنت بیوفا خیلی شبها تنها نشستم و گریستم
خوب بدون من دیگه اون آدم شاد و خندون نیستم
سکانس شکست رو برای دل بیچارم ساختی و رفتی
زنده بودن و نبودن دلم رو به قمار باختی و رفتی
مثل ابر بهاری در معبد چشامهایم هزار غصه گذاشتی
هزار حرف نگفته و نشنیده ی مرده و زنده گذاشتی
من زمانی در لوح کبود روزگار نقطه ای بیش نبودم
همچون قصه ی نگفته ای در غم اندوه خویش نبودم
همچون تکه ابری در کویر غربت و بی بارون شدم
به اندوه و سایه های شب نفرینی دل مهمون شدم
داستان دل من هم قصه ی مرگ فریاد و بیصدا شد
غروب شدن امروز و نرسیدن به صبح روز فردا شد 
| Design By : Night Skin |



